سفارش تبلیغ
صبا ویژن
مردم خواسته دنیا خرده گیاهى است خشک و با آلود که از آن چراگاه دورى‏تان باید نمود . دل از آن کندن خوشتر تا به آرام رخت در آن گشادن ، و روزى یک روزه برداشتن پاکیزه‏تر تا ثروت آن را روى هم نهادن . آن که از آن بسیار برداشت به درویشى محکوم است و آن که خود را بى نیاز انگاشت با آسایش مقرون . آن را که زیور دنیا خوش نماید کورى‏اش از پى در آید . و آن که خود را شیفته دنیا دارد ، دنیا درون وى را از اندوه بینبارد ، اندوه‏ها در دانه دل او رقصان اندوهیش سرگرم کند و اندوهى نگران تا آنگاه که گلویش بگیرد و در گوشه‏اى بمیرد . رگهایش بریده اجلش رسیده نیست کردنش بر خدا آسان و افکندنش در گور به عهده برادران . و همانا مرد با ایمان به جهان به دیده عبرت مى‏نگرد ، و از آن به اندازه ضرورت مى‏خورد . و در آن سخن دنیا را به گوش ناخشنودى و دشمنى مى‏شنود . اگر گویند مالدار شد دیرى نگذرد که گویند تهیدست گردید و اگر به بودنش شاد شوند ، غمگین گردند که عمرش به سر رسید . این است حال آدمیان و آنان را نیامده است روزى که نومید شوند در آن . [نهج البلاغه]
خاطرات یک حسن ابادی

خوشحال بودم که همسایه ی نزدیکمون تلویزیون

داره .هرشب دم غروب می رفتم خونه ی همسایه

ومنتظر اومدن برق محلی می موندم ولی وقتی

برق می اومد بستگی داشت پسرهمسایه میلش

باشه تلویزیون را روشن کنه یانه.منم با زبان بی

زبانی ازش می خواستم تلویزیون را روشن کنه که

البته گاهی با اکراه وگاهی بارغبت روشن می

کرد.اونروزا تلویزیون دوتا سریال داشت که خیلی

دوست داشتم یکیش زورو بود که اخیرا هم

پخشش کرد ولی با اون همه خاطرات نیم بندی که

ازش داشتم چون گاهی قسمتهاش را اصلا و

گاهی هم نصفه نیمه میدیدم حتی یک ثانیه ش را

هم ندیدم و یکی دیگه سریال میشل استروگف بود

گه چند سال پیش مجدد یه قسمتش را پخش

کردند ولی با اعتراض خانواده ی شهدا در همون

حد یه قسمت متوقف شد.کم کم تعداد تلویزیونها

زیاد شد . هرکس دستش به دهنش می رسید یه

تلویزیون دوازده اینچ سیاه سفید یا چهارده خرید

اخه اونروزا قیمت تلویزیون نسبتا زیاد بود و یه

تلویزیون دست دوم چهارده حدود دوهزار پانصد

تومن اون زمان بود .با شروع جنگ و مدتی پس از

ان بنیادی به نام پانزده خرداد درست شد و یه

فروشگاه تو حسن اباد زد.جنسهای تعاونی می

اورد وبا قیمت مناسب به مردم البته به مردمی که

دلش می خواست میداد.ماهم رفتیم و در خواست

تلویزیون کردیم ولی اقای...می گفت که از خانواده

ی شهدا ورزمندگانه و هر چند وقت یه بار که

تلویزیون میاوردند شبانه ویواشکی به هرکس می

خواستند می دادن ما هم که صدامون به جایی

نمی رسد و از طرفی بعلت سن کم ده دوازده

سال توانایی رفتن به جبهه وتلویزیون گرفتن

نداشتیم.فقط هر بار که تلویزیون می اوردن با توجه

به مجاورت با فروشگاه پانزده خرداد آهش و

حسرتش نصیبمون میشد.دیگه از خیر تلویزیونهای

بنیاد پانزده خرداد گذشتیم و بدون تلویزیون مدتها را

سر کردیم.گذشت وگذشت تا بزرگتر که شدم نه

بخاطر تلویزیون ولی شاید بیشتر بخاطر چشم هم

چشمی در سن هفده سالگی به جبهه رفتم.چند

ماهی ماندم و برگشتم. دیگه تلویزیون لطفی

نداشت برامون ولی بالاخره از طرف بنیاد یه

تلویزیون البته با دو سه تا جنس تحمیلی دیگه

بهمون دادند . ماهم به خیل تلویزیون دارها

پیوستیم البته دیگه سال شصت وپنج بود وبرق

منطقه ای هم اومده بود.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط حسن ابادی 89/8/11:: 10:37 صبح     |     () نظر