سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آن که با حق بستیزد خون خود بریزد . [نهج البلاغه]
خاطرات یک حسن ابادی

سلام

شاید برای بچه های جدید کمی تعجب اور باشه ولی قدیمی ها بهتر میدونن که اونروزا مثل حالا نبود که از سه چهار ماهگی حاملگی جنسیت وبه تبع اون اسم بچه را انتخاب کنندوبعد هم تاریخ دقیق وساعت تولد را مشخص کنند بلکه بدین صورت بود که هر از چند وقتی مامور ثبت احوال می اومد مسجد وبا بلندگو اعلام میکردند هر کی شناسنامه میخواد بیاد بگیره .حالا اگه تولدی بوقوع پیوسته بود که البته اون روزا تولدها خیلی زیاد بود وهر مادری سالی یه بار زایمان می کرد-واگه شناسنامه ی داداش یا خواهر مردش را بجاش نمی ذاشتندمی رفتند وشناسنامه میگرفتند که البته با از نظر اسم نوزاد هم مامور ثبت احوال دخالتهایی میکرد مثلا ماموری که تو یه دوره اومده بود که مرحوم حاج رضا عباس را با هم دوره ای هاش شناسنامه داده بود اسم شناسنامه ای ایشون را سهراب گذاشته بودودوسه هم دوره ای ایشون را با نام هوشنگ پرویزو... داریم که یکی از این اقایون می گفت با بابام رفته بودم شناسنامه بگیرم که مامور ثبت احوال گفت برو یه لیوان اب بیار تا برات یه اسم خوب بذارم واسم مرا ...گذاشت بگذریم مقدمه یه کم طولانی شد

منم که خوب متولد اون روزا بودم تو خونه حسن صدا  م میردند. وهمینطور روزگار گذشت تا روزی که قرار شد به مدرسه برم.شاید براتون عجیب باشه که من تا اون روز یعنی هفت سالگی اسم شناسنامه ایم را نمی دونستم بابام بهم گهت اگه خوندند ....    ...... باید بگی حاضر ومن هم تعجب کردم که اولا این اسم کجا بود ودوما   - حاضر - یعنی چه اخه اون روزا ما زبونمون محلی بود ورادیو و تلویزیون هم نبود وفارسی را همزمان با مدرسه رفتن یاد میگرفتیم.بالاخره به مدرسه رفتم روز اول هم مثل حالا نبود که اینهمه بچه ها با ناز ونعمت به مدرسه برن و...تا میرفتی مدرسه به اصطلاح اغاز- گربه را دم حجله کشتن- بود بادش بخیر اقای عالیپور که اخیرا در مراسم مرحوم حاج رضا عباس هم پس از سی سال به حسن اباد امده بود- مثل ...با اون یقه ی باز واون موهای سینه اش وچوبی بدست گرفته وایساده بود وکافی بود به یه نفر چشم غره بره که اونوقت اون بچه ی بیچاره در جا خودش را خیس میکرد...ما هم با این شرایط به مدرسه رفتیم واز قضا اول کار حضور وغیاب بود وهمونطور هم که بابام گفته بود خوندند ....    ........من هم گفتم حاضر وهمیشه فکر میکردم اکه اون روز ودرست دقیقه ی نود این اطلاع رسانی بهم نشده بود اونوقت اولین روز را غیبت میخوردم یا اقای عالیپور مرا با اون چوب تنبیه میکرد واولین روز دبستانم به بدترین خاطره تبدیل میشد......

ادامه دارد


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط حسن ابادی 88/10/19:: 10:56 صبح     |     () نظر